تبليغاتX
روح سرگردون ابری
مي گريزم مي گريزم
اشك حسرت از چه ريزم
برو برو كز دامت جستم
گشوده پر از بامت جستم

ياد از تو دگر نكنم نكنم
سوي تو نظر نكنم نكنم
تو را رها كردم با دگران
گذشتم از تو چون رهگذران

رفتم کز تو دگر بيگانه شوم
بهر شمع دگر پروانه شوم
مهري ديگر با تو ندارم
در كوي تو پا نگذارم
بگذر از من کز تو گذشتم
از دل تا كي ناله برآرم

نازک طبعي چو برگ گل بودم
به دستت افتادم، پرپر گشتم، پرپر گشتم
اشكي بودم درون بحر غم
چو قطره باران گوهر گشتم ،گوهر گشتم

به حال خود بگذارم
به حال خود بگذارم
به دست غم بسپارم
که بی تو تنها بروم
برو برو تا بروم
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 20:2 توسط كامبيز |

چوپان فرياد زد كمك و ما نابخردانه رفتيم . او گفت مي خواهد فكري به حال گرگهاي مزاحم بكند . او گفت مي خواهد برايمان نان و آب بياورد. او قول داد نان و آب را به عدالت ميانمان تقسيم كند. او سوگند خورد فريبمان ندهد . گاهي اسباب بازي دستمان داد تا ساكت شويم گاهي كه ساكت نمي شديم به زور ساكتمان كرد ، دفترهايمان را پاره كرد ، قلم‌مان را شكست و گفت تو با گرگها هستي !


همه مي دانستيم و خوانده بوديم كه پيامبران همه چوپان بوده‌اند . چوپان زبان بسته باور كرده بود كه پيامبر نجات ماست . او گاهي دهقان فداكار مي شد ، اما فداكاري‌اش براي قطار ده همسايه بود . چرا كه چوپان قصه ما با كدخداي ده همسايه دوست صميمي بودند. او حتي گندم هايمان را آتش زد تا مردمان همسايه آسيب نبينند چوپان خبر نداشت كه قطار ده خودمان در همين فاصله به ته دره سقوط كرده است .

چوپان مهربان ما ، پترسي بود كه يادش رفته بود قطره قطره جمع گردد وانگهي دريا شود ، نشست و نظاره كرد سيلي خشم آلود را كه ده را به كام خود فرو مي برد . او مي گفت اين سيل نيست ، خرابكاري بچه هاي ده است .

چوپان ، زاغ دلمان را فريب داد و پنير آرزوهايمان را مكارانه ربود . ما فهميده ايم كه اصلا گرگي در كار نبوده است ، گرگ همان چوپان بوده است كه پلنگانه در كمينمان نشسته است و روباهانه فريبمان داده است .

ما مي ترسيم ! ما همه از آينده اي مي ترسيم كه فرزندانمان به خاطر حماقتمان به سخره‌امان گيرند .

ما مي ترسيم كه حافظه تاريخي كودكانمان به دروغ ، به گول خوردن ، به ساكت شدن و فرياد نزدن ، به ظلم ديدن و آه نگفتن عادت كند.

اما من ، با همه اينها با تمام وجودم چوپان را دوست دارم

چوپان دوستت دارم ، چرا كه تو نشانمان دادي هنوز روح ظلم ستيزي ، هنوز اصطلاح تنفر از دروغ ، هنوز اتحاد براي رهايي و هنوز عزم راسخ براي دگرگوني‌هاي عظيم در ضمير مردمان دهمان هست.

دوستت دارم ، چون نشانمان دادي كه مردمان ده ما هنوز از فريب دادن متنفرند و هنوز راستي را آيين نيكي مي‌دانند و بر نمي‌تابند كه جاهلان جاي عاقلان را گيرند.

و اما ما ، مردم ده، همه با هم مي خواهيم يك تصميم كبري بگيريم . مي خواهيم اين‌بار كه چوپان فرياد زد گرگ نرويم تا چوپان دروغگو بفهمد مردم ده گوسفند نيستند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 23:4 توسط كامبيز |

من نمی خواهم مثل بعضی ها بگم که من رفتم یا حالا برگشتم یا اینکه وبلاگ نویسی هم مثل خیلی کارهای دیگه هوسی و گذرا بوده و حالا دیگه وبلاگ بازی شده بچه بازی ! بلکه من نرفتم و نمی روم فقط چند وقتی سرم شلوغ بوده و البته هم بازم هست . میدونم اونایی هم که خداحافظی کردند و رفتند تو رودروایسی گیر کردن و دلشون می خواد بیان مثل این!

بابا بچه ها کجایید پس . روح سرگردون ابری رو تو این هوای ابری بهاری تنها نذارید

دوستتون دارم اندازه یه توپ البته اون توپ همون توپیه که روش زندگی میکنیم یعنی زمین! حتماْ فیلم انیمیشنی وال ای رو دیدید من که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و زمین خودمون رو خیلی دوست تر داشتم! حتماْ این کارتون رو ببینید.

خلاصه داستان : زمان، هفتصد سال بعد در آینده است. شهر آسمان خراشها از زمین تا اوج رشد کرده اند. نمایی نزدیک تر نشان می دهد که تمام آسمان خراشها از زباله ساخته شده است و به طور آراسته ای در شکل های دایره ای و مربعی یکی روی دیگری ساخته شده اند . در تمام زمین، تنها یه مخلوق تکان میخورد . و آن (Wall-E) است. آخرین نسل ربات های وظیفه شناسی که به وسیله نور خورشید تغذیه می شوند. او (مذکر) – داستان شکی در جنسیت او باقی نمی گذارد – آشغالها را جارو می کند و در شکم خودش آنها را بسته بندی می کد و از راهی که باد در آن می وزد آنها را به بالای آخرین آسمان خراش می برد که آن را در کنار دیگر بسته ها قرار دهد . Wall-E تنهاست. اما آیا او خودش این را می داند؟
او شب ها به خانه اش میان انباری بزرگ می آید، جایی که او چند تا گنج را که در حال سپوری کردن آشغالها پیدا کرده است، زینت داده و با لامپهای کریسمس آنها را تزئین کرده است. او در موقع استراحت خود به گردش می پردازد، بعد از گردش و بعد از اینکه تایرهایش خسته شدند به خواب عمیقی فرو می رود.

یک روز کار روزانه Wall-E پا به سن گذاشته به هم میخورد. چیز جدیدی در دنیایش ظاهر می شود که مرکبی است از چیزهای قدیمی ی که در پشت مانده است. این از نظر چشمان ما یک فضا پیمای صاف و صیقلی است. اما از نظر Wall-E کی میدونه؟ Wall-E توسط کشتی فضایی به فضا می رود با تمام کشف های گرانبهای اخیرش به فضاپیمای آکسون باز می گردد. او یک گیاه سبز بی عیب و نقص کوچک هم دارد که آن را در میان سنگ ریزه ها پیدا کرده بود و به داخل یک کفش منتقل کرده.....

کارگردان: اندرو سانتان
نویسنده: اندرو سانتان و جیم راردون
صدا پیشگان: بن برت، الیسا نایت، فرد ویلیارد، جف گارلین، کیم کوپف و گرت پالمر
مدت زمان: ۹۷ دقیقه

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 18:53 توسط كامبيز |

اتفاق جالبی که قبل از ورود به داخل سالن نظر همه را به خود جلب می کند ،بلیت فروشی دستی مسئولان برگزاری در ضلع غربی تالار است و دقیقا مثل مواقعی که در ورودی استادیوم ها بلیت فروخته می شود و ملت از سر و کول همدیگر بالا می روند، اینجا هم همینطوراست.بعد از دقایقی به دلیل ازدحام بیش از حد و احتمال هر گونه اتفاق ناگواری بساط بلیت فروشی تعطیل می شود وجمعیت پراکنده می شوند.استقبال در حد عالی است و حتی یک صندلی خالی هم در کل سالن دیده نمی شود وعده ای به صورت سرپایی وعده ای هم حتی روی زمین نشسته اند. ساعت حدود ۹:۳۰ است ولی همچنان مردم بین هم میلولند و داخل سالن میشوند و به دنبال جاهایشان می گردند و در این زمان از بلندگوهای سالن صدای خشک و خشن یکی از اعضای حراست تالار کشور می آید که از مردمن میخواهد برای حفظ شئونات اسلامی هنرمندان را تشویق نکنند! و دست نزنند و سرجایشان مانند یه بچه کلاس اولی که سر کلاس درس نشسته سر جایشان میخکوب بنشینند و اگر شد به جای دست زدن بر سر و روی خود نیز بزنند! این در حالی است که همان ساعت حدود 9.30 گروه ارکستر با لباس های یک دست مشکی به روی سن می آیند و نکته جالب توجه این است که دو نفر از نوازندگان ارکستر به نظر جنوبی می آیند.
ملودی «داشتم فراموشت می کردم» نواخته می شود و رضا صادقی به کمک عصا به روی سن می آید وسالن غرق در تشویق او می شود. رضا در حالت ایستاده به اجرای ترانه می پردازد وبعد از اتمام ترانه و بعد از عرض خیر مقدم به حضار، خطاب به جمعیت حاضر در سالن می گوید:«منت سر من گذاشتید که یه گوشه کوچیکی از دلتون رو به من اختصاص دادید. من تو همه کنسرت هام فقط یه ترانه رو ایستاده اجرا می کردم، ولی امروز به عشق شما دومی رو هم سرپا می خونم»
ترانه «قدرمو می دونی یه روز» با نوای فوق‌العاده ساکسوفون و گیتار‌الکتریک، اجرا می‌شود و استقبال خوبی هم از این آهنگ می‌شود و یکی از طرفداران خیلی پر و پا قرص رضا رو دیدم که با صدای رضا داره لب می زنه و کمی هم از خود بیخود شده و تکون تکون سر جایش می خورد که ناگهان یکی از مامورین حراست با چهره ای افروخته و با بی احترامی به طرف او آمد و گفت این کارا چیه میکنی ٬ ساکت سرجات بشین که اون پسره با بی اعتنایی بهش گفت برو بابا و شدید تر شروع به درآوردن حرکاتی و انجام همخوانی و لب خوانی مشغول شد و حراستیه مثل لبو سرخ شد و رفت تا بعداْ با یه بهانه دیگه بیاد خدمتش برسه!بعداْ رضا با اینکه این صحنه ها رو از اون بالا می دید گفت:«خیلیا جون دادن تا ما جون بگیریم، می خوام ده ثانیه به عشق همه پدر و مادرها سرپا دست بزنید» و کل سالن می‌ایستند و مشغول تشویق می‌شوند.
صادقی گیتار مشکی‌اش را به گردن می‌آویزد و همراه گروه ملودی قطعه پر‌طرفدار «ممنونم» را می‌نوازند. قطعه «دلم برات تنگ شده جونم» قطعه بعدی‌ای است که اجرا می‌شود و در اواسط آن صادقی به ارکسترش اشاره می‌کند که نزنند تا صدای هم‌خوانی حاضران در سالن را بهتر بشنود. بعد از این هم‌خوانی و اتمام قطعه، صادقی رو به جمعیت می‌گوید:
«من که پرسپولیسی ام ولی برای اینکه ثابت بشه که استقلالی‌ها رو هم دوست دارم، می‌خوام یه نفر رو معرفی کنم که منت سر من گذاشته و به برنامه‌ام اومده؛ علی منصوریان ... صادقی ادامه می دهد:«جای یه نفر هم که حسابی خالیه و اون کسی نیست جز علی انصاریان که اهواز بود و عذر خواهی کرد».
ازدحام مامورین حراستی لا به لای مردمی که از خود بیخود شده بودن و سر جایشان دختر و پسر به صورت نشسته و حتی نیم خیز و گاهاْ ایستاده می رقصیدن چرخ می زدند و به آنها تذکر شفاهی می دادند و حتی بعضی از آنها را به سوی خارج سالن هدایت می کردند و یکی از دختران را به سوی درب خروجی می بردند که حراستی مونث از همکار حراستی مرد پرسید چیکار کرده که شنیدم یواشکی به همکار زن خودش گفت که داشت برای رضا صادقی بوس می فرستاد!مردم از ته سالن با فریاد «چراغ ها،چراغ ها» خواهان خاموش شدن نور افکن ها می شوند که در این دو شب به یک معضل تبدیل شده ولی صادقی با گفتن: «بابا می خوام ببینمتون» و روش نمیشد بگه که برای این خاموش نمی کنن تا بتونن مردم رو کنترل کنن که کی داره خوشحالی میکنه تا زهرش کنن و سعی در آرام کردن جماعت داشت.«شما که به خاطر همه دست زدید و تشویق شون کردین، نمی‌خواین به عشق بندری‌ها یه دست بزنید؟» و سالن منفجر می‌شود.
«ترانه بعدی چون یه ریتم بندری داره ، شور میاره. خواهش می کنم فقط دست بزنید! تا دوباره بتونیم همدیگه رو ببینیم!» و ترانه بندری «خونه مون خشت گلی» به خوبی و خوشی اجرا می‌شود و هیچ اتفاق خاصی هم رخ نمی دهد! نکته قابل توجه دربین نوازندگان این قطعه، تک نوازی فوق‌العاده نوازنده سیه‌چرده پرکاشن بود که با انجام حرکات ریتمیک نظر همه را به خودش جلب کرد.
«برای آهنگ بعدی که می خوام براتون بخونم، احترام خاصی، روحا قائلم. چون یک خداحافظی محترم ولی شیرینه با همه تلخی‌های دنیا. شما هم حتما با من هم‌عقیده‌اید»
«خداحافظ» که یک قطعه آرام است اجرا می شود و سکوت خاصی سالن را فرا می گیرد.
«یکی از دوستانم گفت: وقتی "وایسا دنیا" رو ساختی ، واسه خود کشی و این حرف ها بود؟ گفتم: چرا همه این جوری فکر میکنن؟ "وایسا دنیا" رو به خاطر این گفتم که از دنیای بد روحی، پیاده شیم و دنیایی عاشقانه و پر از خدا و مهربونی بسازیم. امیدوارم دنیا رو وایسونیم و دنیای خیلی بهتری بسازیم. به عشق همه تون»
«وایسا دنیا» با اجرای خوب صادقی، به شدت مورد استقبال قرار می‌گیرد وهمه سالن آن را هم‌خوانی می کنند . بعد از اتمام این قطعه گروه جاهای‌شان را ترک می‌کنند و رضا به‌حرف می آید:«من می‌خوام یه بی ادبی کنم وبرای اولین بار هوس کردم پشت پیانو بشینم. امیدوارم که همه اساتیدم من رو ببخشن.«رضا به کمک عصا به پشت پیانو می رود و با هم راهی عالی ویولن دو قطعه «نرو» و «ساده بیا» را اجرا می‌کند. بعد از اتمام این قطعات رضا با لحنی محزون شروع به صحبت می کند: «اسم یه عده از شهدای ما روی خیابون‌ها و میدون‌هاست.ولی اونائی که اسمشون روی هیچ کوچه‌ای نیست چی؟ پس اونا چی؟ این ترانه تقدیم به همه شهدای گمنامه. به افتخار همه شون»
ترانه «مدیون» سالن را دوباره در سکوتی محض فرو می‌برد.
بعد از اجرای این ترانه لحظه ای که خیلی ها منتظرش بودند فرا می رسد:"ناصر عبداللهی آخرین کنسرتش رو دقیقا همچین شبی برگزار کرد. یک شب بعد از عید قربان .امیدوارم روحش شاد باشه.مطمئن ام روحش الان اینجاست و داره به ما لبخند میزنه . خیلی از بچه های ارکستر من کسایی بودن که در اخرین کنسرت ناصر کنارش بودن وافتخار میکنم با کسانی میخونم که با این بزرگوار همکاری میکردن."و ترانه «ناصریا»ی عبد‌اللهی سالن را منفجر می‌‌کند. تعدادی ازنوازنده‌ها روی سن درحین نواختن، اشک در چشمان شان حلقه زده و همه سالن هم تقریبا چنین شرایطی را دارند. قطعه با تشویق ممتد حضار به پایان می‌رسد.
در ادامه قطعات «یه دل میگه» و «به پای تو هدر شدم» اجرا می شود و قطعه «گندیدی و بریدمت» که منتقدان فراوانی هم دارد ، اجرا می‌شود. قطعات «خدا رو میخوام» و «تموم شد زندگی» ادامه برنامه صادقی هستند و اینجاست که تک نوازی های نوازنده ها شروع می‌شود و سالن جانی دوباره می‌گیرد.
«دوست دارم که آخرین آهنگ رو به عشق شما دوباره سرپا بخونم» دراینجا رضا از مردم میخواهد که مامورین حراست را که در برقراری مثلاْ نظم مشغول بودن را تشویق کنند ولی هیچ کس اینکار را نکرد سپس از مامورین انتظامی منطقه یوسف آبا تشکر کرد و عده ای هم برایشان دست زدند و «وایسا دنیا» برای بار دوم نواخته می‌شود. در اواسط ترانه کل ارکستر با علامت رضا می ایستند تا او حرف هایش را بزند: «خیلی سال پیش که توی یه رستوران تو بندر می زدم و میخوندم، البته مطمئن بودم که هیچ کس به من گوش نمیده و فقط گوشتشو می‌خوره، یه روز استاد بزرگوارم آقای تارخ اومد روی استیج کوچیک اون رستوران و آروم به ام گفت: «واسه گوشت نخون پسر، واسه آدما بخون، جای تو اینجا نیست، بزرگ فکر کن» وهمین شد که حالا رضا صادقی امروز به اینجا رسیده»
وترجیع بند «وایسا دنیا» را دوباره با شور و هیجان می خواند و یکی از پسرها گوشه سالن داشت سرپایی با این آهنگ می رقصید که مامورا ریختن سرش و به طرف در بدرقه اش کردن ولی اون داشت در حال بیرون کردنش هم می رقصید که مامور بی شخصیتی که شبیه تازه از پشت کوه اومده ها بود مثل پلیسهای ضدشورش دستهای پسر رو از پشت محکم گرفت و با دادن هل و خشونت و ضرب و شتم وی را از داخل سالن بیرون انداخت و مردمی که داشتن این صحنه را می دیدند تحریک شده و شروع کردن به هو کردن حراست سالن و بعد از پیش آمدن این صحنه ها رضا صادقی سراسیمه خداحافظی نموده در میان تشویق حضارسن را ترک می کند تا کار به جای باریک تر نکشد بدون اینکه جرات کند آهنگ مشکی معروف خودش را بخواند که همه در این موقع داشتند از او تقاضا میکردند که بخواند و همه چندین دقیقه فریاد میکشیدند مشکی٬مشکی ولی فایده ای نداشت و هرگز خواننده به سن باز نگشت و مشکی را که حتماْ شور و حال بیشتری به حضار می داد را نخواند...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:8 توسط كامبيز |

شعر من شعرتنهائی هاست

مثل حرف زدن یک شمعدانی

در میان یک کویر خالی

نه کسی هست آبی بدهد

شده ام در برهوت زندانی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 20:44 توسط كامبيز |

      

باز آمدی

سلام به همه دوستان! میدونم غیبتام طولانی شدن.ولی باید ببخشید چون دیگه وقتشو زیاد ندارم بیام پای وبلاگ نویسی و درد و دل.اتفاقای زیادی افتاده تو این مدت که خیلی هاشون  عجیب بود خیلی شون هم تاسف انگیز و یکیشون هم جالب که از همه مهمتر اون اتفاق جالبست که خیلی از اتفاق افتادنش میترسیدم ولی به خیر گذشت و باعث شد که دیدارها تازه شود و دلخوریهای قدیم یه کمی مرتفع گردد. حالا پیدا کنید پرتغال فروش را . میگم من دیگه چیزی نباید بنویسم .ایناهاش این میشه که چیستان مطرح کردم.

لطفاْ در دادن نظر هم اینقدر خسیس نباشد.(عیب نداره بزار فکر کنن ما جوادیم!!) ای بابا!

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 19:0 توسط كامبيز |